خانه وبلاگ
تماس با نویسنده
نویسنده وبلاگ
مهدی سلطانی
آرشیو وبلاگ
دی ۸۸
امرداد ۸٧
بهمن ۸٦
دی ۸٦
لینک دوستان
ليست وبلاگ هاي فارسي
قالب هاي وبلاگ
لینکدونی
دوست یابی سالم
خرید اینترنتی
طراحی وب
طرفداران پرشین بلاگ
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
Describe your career objectives and the potentials you seek to develop while in the graduate program. How do you sense that the graduate program can best aid in meeting those objectives and potentials? Address issues which are relevant to your intended area
Two reasons have influenced my choice for PhD: first my interests and abilities and second my country’s architectural need. As you know, Iran has a fertile history of architectural. Many architects know Persepolis as Iranian architecture symbol, but today we have serious problems in our architecture. Iran contemporary architecture doesn’t have traditional values and on the other hand is not a successful sample of modern architecture. I think it has some identity problems. Iran’s ceaseless architecture sequence was stopped with the arrival of west modern architecture, but these modern methods did not meet Iranians needs and interests. So other people, not architects, decided for architecture and now we can see an erratic picture in our urban spaces and good building is really uncommon.
I think we have to do some studies to relate traditional architecture experiences and values with today’s needs and continue our native identified architectural path and I think west world has experiences like this. Therefore I decided to continue my education at a top American university and I think North Carolina State University is one of my best chances.
For my PhD, I am eager to focus on Revival of Persian traditional forms, patterns and meanings in contemporary architecture. I think Japan is a good example of saving traditional values in the modern architecture, but in Middle East and Iran this did not occur. In my opinion we have to know our architecture first and then preparing new design methods for contemporary architecture. My long term career goals include the pursuit of research in the field of history and theory of architecture and teaching in an academic environment.
Describe relevant personal experiences that you feel best support your application for admission to the graduate program. How do you hope to integrate your previous experience into your graduate study?
In 2001, I participated in the national entrance exam for university and I selected my hometown Tabriz and its Art University to continue my education in Architecture. During my B.Sc I was always outstanding student and in 2006, I participated in the national examination of Architecture for M.Sc entrance and I was admitted in Shahid Beheshti University. This university is one of our country’s best universities in architecture major. I selected Iranian Architectural Studies as my major during M.SC.
During my four-year experience in Tabriz Islamic Art University, I educated Architecture under supervision of the elite professors of our country (for ex. Dr.Hodjat, Dr.Adibi, Dr.Behzadfar, Dr.Keynejad, Dr.Motadayen, Dr.Purdeyhimi,etc). My B.Sc thesis subject was Design of Tabriz Cinema Center for Children. I got my bachelor degree with a GPA of 3.45 and I got high marks in all my Architectural Design lessons. I was also interested in the history and theory of architecture in general and I had studied a lot about contemporary and traditional architecture in the world. I preferred to continue my studies during my M.Sc in the field of history and theory and in a limited geographical area like Iran.
I have done research on how Iranian architecture was influenced by the rulers in the Safavid period who built most of the architectural masterpieces in cities like Isfahan. Architectural patronage in the Iran is a relatively unknown filed and my M.Sc thesis “Role of Ministers in Architectural Patronage in the Second Half of Safavid Era” would be helpful to this historic studies.
پيام هاي ديگران () link شنبه ۱٢ دی ،۱۳۸۸ - مهدی سلطانی
این رفتن برق نه اینکه خوبی نداشته باشد،گاهی فرصتی است.بی تلوزیون، بی صدا ، بی نور بشینی و بیاندیشی!
داشتم فکر می کردم که می شود عشق را به پرنده ای تشبیه کرد و چه پرنده های زیادی وجود دارند که نماد عشق اند!
البته عشق برای هر کس مانند هر مفهوم، هر احساس یا هر چیز دیگری متفاوت است.
برای من عشق ققنوسی است.می سوزد و می میرد و از خاکسترش می زاید و می زید.مرگش پایان آن نیست. آغازی است.و چه لحظه ی با شکوهی است زمانی که از خاکسترش بر می خیزد.پس با شکوه است و جاودان.نماد بی مرگی است اما هم می میرد و هم زنده می شود. مرگش آتشی است می سوزد و می سوزاند ، پس هر تولدش ، تولد دیگری است.تکرار نیست.از نو متولد می شود.همان نیست، مگر ممکن است بعد از یک بار تجربه مرگ همان باشی که بودی.ققنوس من همین جاست، همین پایین، همین نزدیکی .هر چند پرنده است ممکن است پرواز کند ، دور شود ، خیلی دور، اما در من و درونم می میرد و می زاید و می زید، زمانی که تمام من آتش می گیرد و می سوزد.
عشق همه چنین نیست. عشق بعضی ها مثل طاووسی است.زیبا و رنگارنگ. نگاهش که می کنی چشمت را می نوازد.چون نقشی زیباست. اما تنها چشم را می نوازد و حواس را شیفته می کند ، به روح کاری ندارد.همین است که زمانی که پای این طاووس را می بینی هر چند که جزئی از اوست و نه تمامش ، تمام آن از چشم می افتد.
این طاووس گاهی پرهای خود را باز می کند ، نه همیشه .زبیایی اش همیشگی نیست و پرهایش را که بکنی دیگر زیبانیست.
اما عشق به پرندگان دیگری هم شبیه است. مثلا عشق بعضی مثل گنجشک است، حقیر و هوس ران و بی حیا.تیز می پرد اما پروازش زیبا نیست.اگر کمی رهایش کنی پرواز کرده و رفته و اگر فشارش بدهی...
یا عشق گاه چون عقابی است ، بلند پرواز، تیز بین و شکار گر. خود بالای بالاست اما شکارش از پایین است.بنابراین همیشه از بالا نگاه می کند، با اینکه پروازش شکوهمند است و اوجش پر جلال اما به قصد شکاری از زمین است و نگاه به پایین دارد.هر چند که تیز بین است اما چون از بالا نگاه می کند و نه از روبرو گاه خطا می کند و به اشتباه نشانه می رود، اما برایش مهم نه خود شکار که شکار کردن است.
گاه عشق ، مانند مرغ عشقی است. کوچک ، زیبا و خوش آواز. جادویت می کند. شیفته رنگ و آوازش می شوی. هم دمت می شود .اما در قفسی است. پروازش را نمی بینی . اصلا پروازش مهم نیست مهم همدمی اش است. برایش آب و دانه می ریزی با صدایش هم صدا می شوی، اما یک روز می بینی که در قفس ات مرده است ، بی آنکه بدانی معنای آوازش چه بود.بی آنکه آخرین نوایش را بشنوی.
عشق بعضی مثل کلاغ است . هم زشت است ،هم پرواز بلندی ندارد، اما صدایش کریه و عذاب آور است و هم هرچه باشد می خورد و پست است. اما چگونه می توان عاشق چنین عشقی شد. در چنین حالی کلاغ عشق چشم های عاشقش را درآورده است. او نمی بیند و تنها بیمار چنین عشقی است.باشد که گمان کند عاشق است. باشد که گمان کند که پرنده ای را صاحب است.
عشق گاه کبکی است ، گاه مرغی در مرغدانی است، گاه جغدی است. اما عشق بعضی سیمرغی است.
اینجا نیست ، باید بروی نوک قله قاف.30پرنده ی رویای است نه یکی ، همه پرنده های آسمانی است.هر پرش پرواز است نه پرنده.چون آتشش بزنی سیمرغ عشق ات ظاهر می شود و جهانی ارزانی ات می کند.
عشق آنها حق است. همه ی عشقها ست و چون حق است ماندگار است ، نمی میرد که زنده شود. همیشه بوده ، همیشه هست.آنجا ست : دور در بلندی اما صدایمان کرده است ، صدایمان می کند.
همیشه بالای سرمان سایه است . چون خسته شویم ما را منقارش می گیرد و به مقصد می رساند. او هم عاشق ماست . اصلا او بوده که ما هستیم.
اما بالای قاف باید بیابی اش. باید بروی و بجنگی و بسازی و ببازی تا ببینی اش. در ماندن نیست . انتهای رفتن است.
خوش به حال کسانی که عاشق حق اند.
اما چگونه است که راحت می توان عشق را به پرنده شبیه کرد.آیا نه این است که هر عشقی از هر نوعی نسبتی با آسمان دارد؟
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ۸ امرداد ،۱۳۸٧ - مهدی سلطانی
هنوز خوابت را می بینم!
یعنی هنوز فراموش نشده ای
هنوز دستانم را می گیری و پیشانی ام را می بوسی و من ...
فراموش می کنم که مرده ای!
که مرده ای! جمله ای که هنوز تکانم می دهد.
در خوابهایم آنقدر زنده ای که گمان می کنم هر گز نخواهی مرد
گمان می کنم سفری بوده ای و بازگشتی
گمان می کنم هرگز بزرگ نشده ام
گمان می کنم هرگز آن روز را ندیده ام
صدای باد که آمد پنجره شکست. پرده ی سفید
تکان خورد و دیگر کسی نبود و من بیدار بودم
با تمام نداشته های بیداری ام!
و گنگ و مست خوابی که دیده ام ...
تا شب به آن روز لعنتی و رفتن بی موقع ات فکر می کنم
پيام هاي ديگران () link شنبه ٢٧ بهمن ،۱۳۸٦ - مهدی سلطانی
تو کودک بی آزار عشق من بودی
و خنده های معصومانه ات ٬ تکيه گاه لحظات دردم.
زمانی که هيچکس مرا نپذيرفت دستان مهربان تو ٬ آرامش ام شد.
در ميان گريه با تو زيستم ٬ در ميان خنده از تو زادم !
و در ميان زيستن و گريستن تو را شناختم.
تو فضای بی کرانه ی خدايی بودی
که به افشای حقيقت٬ به زيستن در ميان انسانها محکوم شد
و من به جرم خواندن حقيقت به عمق سياه چشمان تو تبعيد شدم
عمق سياه مرموزی که مرا تسخير کرد و
هرگز از آن توان گريختنم نبود
عشق نه نگاه مهتاب بود نه ترانه آب
عشق همان چيزی بود که من آنرا
با قلب بيمارم شناختم و همه چيزم را
برای آن باختم
پيام هاي ديگران () link جمعه ٢٦ بهمن ،۱۳۸٦ - مهدی سلطانی
پاسخ استاد علی اکبر دهخدا
به دعوت رييس ادارۀ اطلاعات سفارت
آمريکا برای مصاحبه با راديو صدای
آمريکا
________________________________________
19 دی 1332
خيابان ايرانشهر، فيشرآباد، تهران
آقای محترم- صدای آمريکا در نظر داردبرنامه ای از زندگانی دانشمندان وسخنوران ايرانی، در بخش فارسی صدایآمريکا از نيويورک پخش نمايد. ايناداره جنابعالی را نيز برای معرفی به
شنوندگان ايرانی برگزيده است. درصورتی که موافقت فرماييد، ممکن است کتباً يا شفاهاً نظر خودتان را اطلاع فرماييد تا برای مصاحبه با شما ترتيب لازم اتخاذ گردد.ضمناً در نظر است که علاوه بر ذکرزندگانی و سوابق ادبی سرکار، قطعه ای نيز از جديدترين آثار منظوم يا منثور شما
پخش گردد.بديهی است صدای آمريکا ترجيح می دهد که قطعۀ انتخابی سرکار، جديد و قبلاً
در مطبوعات ايران درج نگرديده باشد.
چنانچه خودتان نيز برای تهيۀ اين برنامه جالب، نظری داشته باشيد، ازپيشنهاد سرکار حُسن استقبال به عمل خواهد آمد.
با تقديم احترامات فائقه
سی. ادوارد. ولز
رئيس ادارۀ اطلاعات سفارت کبرای آمريکا
________________________________________
جناب آقای سی. ادوارد. ولز، رئيس ادارۀ
اطلاعات سفارت کبرای آمريکا
نامۀ مورخۀ 19 ديماه 1332 جنابعالی رسيد، واز اينکه اين ناچيز را لايق شمرده ايد که در بخش فارسی صدای آمريکااز نيويورک، شرح حال مرا انتشاربدهيد متشکرم.شرح حال من و امثال مرا در جرايد ايران وراديوهای ايران و بعضی از دول خارجه، مکرر گفته اند. اگر به انگليسی اين کار می شد، تا حدٌی مفيد بود؛برای اينکه ممالک متحدۀ آمريکا، عدٌه ای از مردم ايران را بشناسند. ولی
به فارسی، تکرار مکرٌرات خواهد بود، و به عقيدۀ من نتيجه ندارد.و چون اجازه داده ايد که نظريات خود را دراين باره بگويم و اگر خوب بودحُسن استقبال خواهيد کرد، اين است که زحمت می دهم، بهتر اين است که ادارۀ اطلاعات سفارت کبرای آمريکا به زبان انگليسی، اشخاصی را که لايق می داند معرفی کند. و بهتر از آن اين است که درصدای آمريکا به زبان انگليسی برای
مردم ممالک متحده شرح داده شود که درآسيا مملکتی به اسم ايران هست که خانه های قراء و قصبات آنجا، در، و صندوقهای آنها قفل ندارد، و در آن خانه ها و صندوق ها طلا و جواهرات هم هست،و هر صبح مردم قريه، از زن ومرد به صحرا می روند و مشغول زراعت میشوند، و هيچ وقت نشده است وقتی که به خانه برگردند، چيزی از اموال آنان به سرقت رفته باشد.يا يک شتردار ايرانی که دو شتر دارد و جایاو معلوم نيست که در کدام قسمت مملکت است، به بازار ايران می آيد و درازای «پنج دلار» دو بار زعفران ياابريشم برای صد فرسخ راه حمل می کند و نصف کرايه را در مبداء و نصف ديگرآن را در مقصد دريافت می دارد، و هميشه اين نوع مال التجارهها سالم به مقصد می رسد.و نيز دو تاجر ايرانی، صبح شفاهاً بايکديگر معامله می کنند و در حدودچند ميليون، و عصر خريدار که هنوز نه پولداده است و نه مبيع آن را گرفته
است، چند صد هزار تومان ضرر می کند. معهذاهيچ وقت آن معامله را فسخ نمی کند و آن ضرر را متحمٌل می شود.
اينهاست که از اين گوشۀ آسيا شما می توانید به ملت خودتان اطلاعات بدهيد،تا آنها بدانند در اينجا به طوری که انگليسی ها ايران را معرٌفی کرده اند، يک مشت آدمخوار زندگی نمی کنند، و
از طرف ديگر به فارسی، به عقيدۀمن خوب است که در صدای آمريکا، طرز آزادی ممالک متحدۀ آمريکا را در جنگهای استقلال، به ايرانيان بياموزيد وبگوييد که چگونه توانسته ايد از دست استعمار خلاص شويد؟ و تشويق کنيد که واشنگتن ها و فرانکلن ها در ايران،برای حفظ استقلال از همان طرق بروند.
در خاتمه با تشکر از لطف شما احترامات
خود را تقديم می دارد.
علی اکبر دهخدا
از ۱۹ اردیبهشت ٬۱۳۸۵ زمان زیادی می گذره!
از آخرین نوشتم که البته پاکش کردم تا زمانی که این نوشته را می نویسم٬ البته این بازه زمانی
با تحولات بزرگی که در من و در زندگی من شکل گرفت ؛ پرتر و طولانی تر به نظر می یاد.
زمانی نوشتم که در نامه ای از فروغ خواندم که می گفت زمانی که می بینم ایده خاصی را تکرار
می کنم برای مدتی نوشتن رو کنار می گذارم. شاید من هم چنین کرده ام.
اما الان به قول شاملو (مطمئن نیستم) از نگفته ها پرم . از شعرهایی که هرگز به آنها
نیاندیشیده ام.
می خوام تغییرات بزرگی در فضای معنوی وبلاگ (نه فضای مجازی آن) بدم. زمینه های معماری
نوشته ها بیشتر می شه ؛ اما شعر جز ثابت وبلاگ خواهد بود.
بعضی از معلم ها هستند که می آیند و می روند و نامی ازشان به جا می مونه یا حتی آن نام
هم فراموش می شه ! اما بعضی ها هستند که جریانی در زندگی انسان پدید می آورند و
شاگردانشون مرید اونها می شند و ...
یادم می یاد که روزی که درباره سخت کنار آمدن با گرایش جدیدم در معماری و اینکه کم کم رگه
هایی از علاقه رو در وجودم پیدا کردم با دکتر مهدی حجت صحبت می کردم و ایشان گفتند
«حضرت حق برای هر کسی در زندگی برنامه ای داره و خودش دستمان را گرفته».
براستی که همینطوره!
گفتم همراه حافظ بشم و تفالی بزنم ٬ آمد:
غزل ۳۱۷
فاش می گویم و از گفته خود دلشادم
بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
طایر گلشن عشقم چه دهم شرح فراق
که در این دامگه حادثه چون افتادم
...
پاک کن چهره حافظ به سر زلف ز اشک
ورنه این سیل دمادم ببرد بنیادم
براستی که بعد از شعر حافظ سخن تمام می شود و لب گشودن دشوار.
در هر حال این شروع دوباره است بلکه مورد پسندتان باشد و باز مخاطبان قدیمی ام را باز یابم.
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ۱٧ دی ،۱۳۸٦ - مهدی سلطانی